![]() |
![]() |
|
| فصل عطش یاد شما شکر شر بستنی ست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/04/22ساعت 19:8 توسط سایه ها |
|
|
هوشنگ مرادی کرمانی در سال 1323 در روستای سیوچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد و تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند سپس به کرمان رفت. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. و دوره ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. وی فعالیتهای هنری خود را از سال ۱٣٤٠ با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد. نویسندگی را از سال 1347 با مجله خوشه آغاز کرد سپس قصه های مجید را برای برنامه «خانواده» رادیو ایران نوشت . همین قصه ها ، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت .
از هوشنگ مرادی کرمانی تا کنون نه کتاب داستان انتشار یافته است که برخی از آنها به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، هلندی ، عربی ، ارمنی ترجمه شده و هم چنین هجده فیلم تلویزیونی و سینمایی بر اساس داستانهای او به تصویر درآمده است. آثار ترجمه شده وی جوایزی را از مؤسسات فرهنگی و هنری خارج از کشور به دست آورده است. از جمله : جایزه ی دفتر بین المللی کتابهای نسل جوان (۱٩٩٢ ) . (IBBY) جایزه ی جهانی هانس کریستین آندرسن. برخی از آثار او: 1- قصه های مجید پنج جلد 38داستان انتشارات سحاب چاپ دوازدهم 1373 2- بچه های قالیباف خانه دو داستان انتشارات سحاب چاپ چهارم 1372 3- نخل یک داستان بلند انتشارات سحاب چاپ سوم 1372 4- چکمه داستان برای کودکان 6الی 10ساله انتشارات سحاب چاپ سوم 1372 5- داستان آن خمره داستان بلند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ سوم 1373 6- مشت بر پوست داستان بلند انتشارات توس چاپ دوم 1374 7- تنور مجموعه داستان انتشارات پروین چاپ اول 1373 8- کوزه نمایشنامه نشر نی چاپ اول 1373 9- مهمان مامان داستان بلند نشر نی چاپ اول 1375 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 11:10 توسط سایه ها |
|
|
اگر چه خالی از اندیشه ی بهارنبودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:36 توسط سایه ها |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/12ساعت 15:46 توسط سایه ها |
|
|
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
شعری برای بختک ، شعری برای آوار تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار این شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط روحی شبیه چیزی ، چیزی شبیه مردار چیزی شبیه لعنت ، چیزی شبیه نفرین چیزی شبیه نکبت ، چیزی شبیه ادبار در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است گمراهه های باطل ،بن بست های انکار تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را تکرار می کنند این ، ایینه های بیمار عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار از عشق اگر نگیرم ، جان دوباره ،من نیز حل می شوم در اینان این جرم های بیزار بوی تو دارد این باد ،وز هفت برج و بارو خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 20:51 توسط سایه ها |
|
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنمبگو قطار بایستد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/05ساعت 20:23 توسط سایه ها |
|
|
آنقدر خوب هستم که بدی های خویش رااعتراف کنم وآنقدر قدرت دارم که ضعف هایم را کتمان نکنم
**************************************** نه این است که کاری کنیم تا بمانیم بلکه برعکس بمانیم تا کاری کنیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/29ساعت 11:33 توسط سایه ها |
|
|
شعری برای جنگ بگویم ... ... ... این جا وضعیت خطر گذرا نیست تنها میان ساکت شبها برخواب ناتمام جسدها خفاشهای وحشی دشمن حتی زنور روزنه بیزارند باید تمام پنجره هارا باپرده های کور بپوشانیم ... ... ... آری شب موقع بدی است هرشب تمام ما باچشم های زل زده میبینیم عفریت مرگ را کابوس آشنای شب کودکان شهر هرشب لباس واقعه می پوشد اینجا هرشام خامشانه به خود گفته ایم شاید این شام شام آخر ما باشد .... ... ... این جا گاهی سر بریده ی مردی را باید زبام دور بیاریم تا در میان گور بخوابانیم ....... ... ... اما من از درون سینه خبر دارم از خانه های خونین از قصه ی عروسک خون آلود از انفجار مغز سری کوچک بر بالشی که مملو رویاهاست -رویای کودکانه ی شیرین- از آن شب سیاه آن شب که در غبار مردی به روی جوی خیابان خم بود با چشم های سرخ وهراسان دنبال دست دیگر خود میگشت باور کنید من با دوچشم مات خودم دیدم که کودکی زترس خطر تند میدوید اما سری نداشت لختی دگر به روی زمین غلتید وساعتی دیگر مردی خمیده پشت وشتابان سر را به ترک بند دوچرخه سوی مزار کودک خود میبرد چیزی درون سینه ی او کم بود....... اما این شانه های گردگرفته چه ساده وصبور وقت وقوع فاجعه می لرزند ... ... ... باری این حرفهای داغ دلم را دیوار هم توان شنیدن نداشت آیا تورا توان شنیدن هست؟ دیوار! دیوار سرد وسنگی سیار! آیا رواست مرده بمانی؟ در بند آنکه زنده بمانی؟ نه ... ... .. قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/03ساعت 15:23 توسط سایه ها |
|
|
عشق یعنی استخوان ویک پلاک
سال ها تنهای تنها زیر خاک...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/02ساعت 12:48 توسط سایه ها |
|
|
آن روز ها رفتند
یاران من آن روز ها عاشق ترین بودند مردان میدان های مین بودند یاران من آن روزها پرواز می کردند اعجاز می کردند درهای سبز آسمان را باز می کردند
پرویز بیگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/02ساعت 12:46 توسط سایه ها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بر این اراده ایم:
دویدن در وقت توانایی, رفتن به هنگام عجز از دویدن, و بر سینه خزیدن هنگام عجز از رفتن. |
| پیوندهای روزانه |
|
بنیاد هوشنگ گلشیری آوای آزاد محمد کاظم کاظمی شعر نو دات كام! ادبستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سايت شعرهاي معاصر |
|
RSS
|